نی نی مون سوخت!
اصلا نمی دونم چرا من اینقدر نسبت به سوختگی حساسم! خیلی هم حواسم جمعه و رعایت می کنم اما نمی دونم چرا امروز انگشتهای نازدارمون سوخت! شما بغل بابایی بودی.من هم تند و تند سفره رو پهن کردم. وسایلها رو چیدم. تا نوبت رسید به قابلمه و ماهی تابه. ای وای از این ماهی تابه!! بابایی که دید سفره پهنه ، شما رو گذاشت زمین. من هم که داشتم غذا می کشیدم حواسم به شما نبود. اما یه هو ذهنم رفت به اینجا که ماهی تابه خیلی داغه.شما هم روی زمینی نکنه دستت برسه و بسوزی و تا اومدم فکرکنم و توی ذهنم تحلیل کنم و ماهی تابه رو بردارم و بابایی هم تا اومد بگه دستش نسوزه، چشمم خورد به شما که دستت رو کشیده بودی عقب و چشمای قشنگت گرد شده بود و با ...



